الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )
191
الخصال ( فارسي )
( يكم ) - چشم بهمزدنى من مشرك به خدا نبودم ولات و عزى را كه از بتان عرب است نپرستيدم . ( دوم ) - من هرگز بادهگسارى نكردم . ( سوم ) - سرپرست من در كودكى پيامبر ( ص ) بود زيرا مرا از پدرم درخواست كرد من از همان زمان با وى همدم بودم . ( چهارم ) - من پيش از همه ايمان و اسلام پذيرفتم . ( پنجم ) - پيامبر به من گفت : اى على نسبت تو به من مانند نسبت هارون است به موسى مگر آنكه پس از من پيامبرى نيست . ( ششم ) - من آخرين كسى بودم كه از پيامبر جدا شدم و او را در گوش نهادم . ( هفتم ) - چون به غار ثور رفت مرا در بستر خويش خوابانيد چون مشركان به سراى وى درآمدند گمان بردند من محمد هستم مرا از خواب بيدار كردند و گفتند : يار تو كجاست ؟ ، گفتم : پى كارى رفت . با يك ديگر گفتند هر گاه گريخته بود اين را با خود برده بود . ( هشتم ) - پيامبر ( ص ) هزار دانش براى من گشود كه از هر يك هزار در گشوده گردد و يكى از آنها را به كسى جز من ياد نداده . ( نهم ) - پيامبر ( ص ) گفته : اى على چون خدا اولين و آخرين را برانگيزد براى من منبرى برتر از منبر پيامبران گذارد و براى تو نيز منبرى نهد برتر از منبر اوصياى ديگر . ( دهم ) - از پيامبر شنيدم كه مىگفت : اى على چيزى در قيامت به من ندادهاند مگر آنكه مانند آن را براى تو نيز درخواست كردم . ( يازدهم ) - از پيامبر شنيدم كه مىگفت : اى على تو برادر منى و من برادر تو هستم دست تو در دست من است تا به بهشت روى . ( دوازدهم ) - من از پيامبر شنيدم كه مىگفت : اى على تو در امت من مانند كشتى نوح هستى كه هر كه در آن سوار شود رهايى يابد و هر كه در نيايد غرق گردد . ( سيزدهم ) - پيامبر دستار خود را به سر من بست و دعاى پيروزى بر دشمنان خداى را بر من خواند تا به يارى خدا ايشان را شكست دادم . ( چهاردهم ) - پيامبر ( ص ) به من گفت : كه بر پستان خشك گوسپندى دست سودم ، گفتم : تو دست بكش گفت : اى على كردار تو كردار من است من بر آن دست سودم . به من شير داد خورشى از آن به پيامبر دادم ، پير زنى آمد تشنه بود به او نيز خورانيدم . پيامبر گفت : من از خدا خواستهام كه براى تو بركت دهاد و برآورده كرد . ( پانزدهم ) - پيامبر مرا وصى خود گردانيد و گفت : اى على جز از تو كسى مرا غسل مدهد و به خاك مسپارد ، چه هر گاه جز تو ديدهء كسى بر عورت من افتد كور گردد ! گفتم : من چگونه مىتوانم تنها ترا بشويم ، گفت : از غيبت ترا يارى كنند ، هنگام شستن آنچنان شد كه پيامبر گفته بود . ( شانزدهم ) - من خواستم او را براى غسل برهنه سازم ، آوازى شنيدم كه اى وصى محمد او را برهنه مساز ناگزير از زير جامه وى را غسل دادم ، به خدا سوگند عورت وى را نديدم ، خدا از ميان ياران وى مرا به اين بزرگوارى ويژه ساخت . ( هفدهم ) - ابو بكر و عمر از فاطمه ( ع ) خواستگارى كرده بودند ، اما خدا وى را به من تزويج كرد و پيامبر ( ص ) گفت : اى على اين نعمت بر تو گوارا باد كه خدا بانوى بانوان بهشت و پارهء تن مرا به تو به زنى داد ، گفتم : مگر من از تو نيستم ؟ : گفت : اى على ، تو از منى و من نيز از تو مانند دستى نسبت به دست ديگر در جهان و جاويدان از تو بىنياز نخواهم بود . در قيامت از همه به من نزديكتر نشينى ، فرشى براى من گسترانند و فرشى براى تو من در گروه پيامبران هستم و تو در شمار اوصيا بر سر تو تاجى از نور است و ديهمى از كرامت